تبلیغات
ساحل اندیشه عقائد - شرح حال حضرت رقیه(سلام الله علیها)

حدیث روز

               بسم الله الرحمن الرحیم

آسمان تیره و تاریک و کدر بود و 
در آن دم سحری داشت پر از غم
سحری مثل محرم
سحری تیره تر از هر شب تاریک
سیه تر ز سیاهی
نه چراغی, نه شهابی و نه ماهی
و در آن پهنه تاریک و در آن وسعت خالی و
در آن ظلمت یک دست
فقط سو سوی یک تکه ستاره دل شب,
چشم نواز همگان بود به عالم
و درین شب, شب تاریک تر از شب
به صفی می گذرند از دل یک کوچه
تنی چند ز اشراف و ز اعراف
خدایا چه خبر هست؟
که این گونه شتابان و نمایان ز میان
دو صف از فوج نگهبان ز گذر می گذرند؟
پیش این صف به کف,
دست کسی بود، طلایی طبقی
نقش و نگاری شده، زرین شده
هر چند که یک خلعت سرخ است به روی طبق
اما ز دلش نور تلالو کند و راه شود روشن
و اینان ز گذر ها گذرند
کجا دل شب؟
چیست خدایا در کف آن مرد؟
در دل این پیک صغیری است؟
مگر مقصدشان شخص امیری است؟
مگر موسم مهمانی پیری است؟
همه غرق تواضع، غرق تکرم
پی دیدار و ملاقات
شتابان و پریشان و نمایان ز گذر می گذرند
 چه رازی است در این راه
در این لحظه ی ناگاه
که حیران شده از آن همه ارض و سما هم
کمی صبر، کمی صبر کن ای دل
بشنو صوت ضعیفی
ببین گریه ی بی جوهری
هق هقهی از دور، جگر سوز
در این لحظه ی جان سوز ، زند چنگ به سینه
به گمانم که شبیه است
به آن گریه ی بانوی مدینه
کمی صبر، کمی صبر
ببین مقصد آن فوج، به ویرانه ی این شام خراب است
ببین دیده در این بزم پر آب است
که غرق تب و تاب است
پر از شمع مذاب است
طبق آمد و ویرانه پر از نور شد و طور شد
وای ببین دخترکی را
که به زانو و به سختی  به سویش می رود و
دست زمین می کشد و خویش جلو می برد
ناله کنان، موی کنان، سینه زنان
محشری انداخته در آن دل ویرانه
کشیدند از آن پرده
و ناگاه سری گشت هویدا
چه زیباست، سری سرخ
سری زخمی صد زخم ...
به کجا بودی عزیزم؟
که درین گوشه ی غم
به سراغم ز سفر آمده ای
باز زدی سر به یتیمی
بنشین بر سر این دامن خاکی
که بگیرد ز سرت خاک و بشوید ز رخت خون
اگر دست کند یاری
اگر دست مرا یار شود
شانه زنم بر سر مویت و زنم بوسه گلویت 
همه زخمم همه دردم چه کنم با مژه هایت؟
چه کنم با ترک روی لبانت؟
شده ام فاتحه خوانت
تو گشا چشم، دهم باز نشانت
رخ مادر، رخ زهرا
سر و پایی که شد از غصه کمانت
راستی مادرت آمد به کنارم
به همان شب که من از تب
ز تو و قافله جا ماندم
و افتادم از آن ناقه زمین
خسته ترین، با خس و با قرین
آمد و بوسید رخم.
بعد به سختی و به دستی که کبودیش عیان بود
زد نفسی شانه به گیسویم و شد گرم دو چشمم
ولی از خواب پریدم، چه بگویم که چه دیدم
زجر بود و من و تنهایی و دل صحرا 
بی نفس و با تن مجروح دویدم، بریدم
حال سنگین شده گوشم
شده کم سوی دو چشمم
بنگر باز به رویم که بگویم
به کجا رفته عمویم؟؟؟
نه غذایی و نه آبی
ولی هر چه بخواهی ستم و زخم
زبان زخم و غل و زنجیر
شدم پیر شدم پیر
از آن کودک شامی جگرم سوخت
که از ناز پدر داشت عروسک
و هم اینک همه دم منتظرم 
تا که اگر باز بیاید سر فراگیرم و گویم
پدرم آمده است...


نوشته شده توسط محمد عوض پوردر تاریخ : شنبه 16 آذر 1392

ابزار هدایت به بالای صفحه